فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
506
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
سَوِلَ - - سَوَلًا [ سول ] : پايين شكم و زير ناف او سست و فروهشته شد . سَوَّلَ - تَسْوِيلًا [ سول ] له الشيطانُ : شيطان او را گمراه و او را به انجام آن كار تشويق كرد . السُّول - [ سأل و سول ] : اين واژه مخفّف ( السُّؤْل ) است . السَّوْلَاء - [ سول ] : مؤنث ( الأَسْوَل ) است ، دلو بزرگ . السُّولَة - [ سأل ] : اين واژه مخفّف ( السُّؤْلة ) است . السُّوَلَة - [ سول ] : بسيار سؤال كننده . السَّوْلَع - [ سلع ] ( ن ) : گياه صبر زرد كه تلخ است ؛ هو امَرُّ مِن السَّوْلَع « : از صبر زرد تلختر است . سَوَّمَ - تَسْوِيماً [ سوم ] ه الأَمرَ : آن كار را به وى تكليف كرد ، عهده دار نمود ، - ه فى ما يَمْلِكُه : او را در آنچه كه داشت حاكم كرد ، - فلاناً : فلانى را با خواسته هايش رها كرد تا هر چه كه بخواهد انجام دهد ، - الخَيلَ : اسبان را فرستاد ، اسبان را براى چرا رها كرد ، - عليهم : بر آنها يورش برد و فتنه راه انداخت ، - الفَرَسَ : اسب را با داغ نشان كرد . السُّومَة - [ سوم ] : نشان و علامت . سَوِيَ - يَسْوَى سِوًى [ سوي ] الرجُلُ : كارهاى آن مرد درست و استوار شد . السَّوِيّ - ج أَسْوِيَاء [ سوي ] : مستوي ، عدالت و دادگرى ؛ « غُلامٌ سَوِيٌّ » : جوانى آراسته و سالم و تندرست ؛ « مكانٌ سَوِيٌّ » : جاييكه در وسط و ميانه ى دو چيز يا دو طرف باشد . السَّوِيَّة - ج سَوَايَا [ سوي ] : مؤنث ( السوِيّ ) است ، برابرى ، وسيله اى كه بر آن بردگان و نيازمندان سوار شوند ؛ « قسم الشيءَ بينَهُمَا بالسَّوِيَّةِ » : آن چيز را ميان آن دو نفر بطور مساوى تقسيم كرد ؛ « سَوِيَّةً » : با هم . السُّوَيْدَاء - [ سود ] : مترادف ( السَّوْداء ) است . السَّوِيط - [ سوط ] : آنچه كه با چيزى آميخته باشد . السَّوِيطَة - [ سوط ] : مؤنث ( السَّوِيط ) است . السُّوَيْعَة - [ سوع ] : تصغير ( السَّاعة ) است . السَّوِيق - ج أَسْوِقَة [ سوق ] : آرد گندم يا جو ، مي ، و در زبان متداول بر آردى كه از آن بهنگام الك كردن بلغور بدست مىآيد اطلاق مىشود . السِّيّ - ج أَسْواء [ سوي ] : بيابان ، برابر ، مانند و همسان ؛ « هُماسِيَّان » : آن دو همانند يكديگرند ؛ « مكانٌ سِيٌّ » : جاى هموار ؛ « لَا سِيَّمَا » : بويژه . اين واژه تركيبى است از ( سِيّ ) و ( ما ) كه معناى استثناء را مىرساند و ما بعد را به ما قبل ترجيح ميدهد و گاهى بدون ( لَا ) به كار برده مىشود و گويند ( سِيَّمَا ) ولى لغت ضعيفى است . حركت اسم بعد از اين واژه دو وجه دارد نخست حالت رفع براى مبتداى محذوفى . و دوم حالت جرّ به اضافه . پس هر گاه گويند ( يُعْجِبُنِي الرَّبِيعُ و لَا سِيَّمَا ازهارُه ) با رفع ازهار در اينجا ( ما ) موصول است در محل جر به اضافه و ( ازهارُه ) خبر است براى مبتداى محذوفى كه تقدير آن ( هي ) است ، و خبر ( لا ) نيز در اينجا محذوف است و تقدير آن ( مَوجُودَةٌ ) است . اما اگر گفته شود ( . . . لَا سِيَّمَا ازْهَارِه ) در اينجا ( ما ) زائده است و ( ازْهارِه ) مضاف اليه و خبر ( لا ) محذوف است كه در هر دو حال ( سِيّ ) اسم لاى نفى جنس است . السَّيَاب - [ سيب ] : خرماى نارس يا غوره ى خرما . السُّيَّاب - [ سيب ] : مترادف ( السَّيَاب ) است . السَّيَّاب - [ سيب ] : مترادف ( السَّيَاب ) است . السَّيَابَة - [ سيب ] : واحد ( السيَاب ) است ، مي . السُّيَّابَة - [ سيب ] : واحد ( السُّيَّاب ) است . السَّيَّابَة - [ سيب ] : واحد ( السَّيَّاب ) است . السِّيَاج - ج سِيَاجات و أَسْوِجَة و سُوج [ سيج ] : ديوار ، آنچه كه بر چيزى احاطه داشته باشد مانند درخت انگور و نخل ، و در زبان متداول بر نرده و ديوارهاى چوبى اطلاق مىشود . السَّيَّاح - [ سيح ] : آنكه بسيار سفر كند . السَّبَاحة - [ سيح ] : مص ، سياحت ، جهانگردى ، گردش تفريحى . السِّيَاحِيّ - آنچه كه ويژه ى سفر و سياحت باشد . السِّيَادة - [ سود ] : مص ، لقبى است اشرافى كه بر بزرگان و افراد محترم اطلاق مىشود . السَّيَّار - [ سير ] : آنكه بسيار سير و سفر و رفت و آمد كند . السَّيَّارات - [ سير ] ( فك ) : سيارههاى آسمانى كه به دور خورشيد مىگردند و با توجه به مدار آنها نسبت به خورشيد عبارتند از : عُطارِد ، زهره ، زمين ، مِرِّيخ ، مشتري ، زُحل ، اورانوس ( كه در سال 1781 ميلادى وسيله ى هرتزل كشف شد ) ، نپتون ( كه در سال 1846 ميلادى وسيله ى لي فرييه كشف شد ) ، بُلُوتون ( كه در سال 1930 ميلادى كشف گرديد ) ؛ عُطارِد و زُهرة به خورشيد نزديكتر از زمين است و به اين دو ( السَّيَّارتان السُّفْليَانِ ) گويند . اين ستارههاى سيار در مقابل ستارههاى ثابت مىباشند ؛ « السَّيَّاراتُ العُلْيَا » ( فك ) : ستارههاى سيارند كه نسبت به زمين از خورشيد دورترند . السَّيَّارَة - ج سَيَّارات [ سير ] : مؤنث ( السَّيّار ) است ، كاروان ، اتومبيل يا ماشين . السِّيَاسَة - [ سوس ] : مص ، ارشاد مردم به راه راست كه هدايت كننده باشد ، فن حكومت و اداره ى امور داخلى و خارجى كشور كه به آن ( السَّيَاسَةَ الدَّاخِلِيَّة و السِّيَاسَة الخَارِجِيَّةُ ) گويند ، - المَدَنِيَّة : امور معاش و تغذيه ى مردم وسيله ى دولت بر اساس عدالت و برابرى ، - الاقْتِصَاديَّة : فن تدبير امور مالى و دارائى كشور و اداره كردن آن . السِّيَاسِيّ - آنچه كه به سياست ويژه گى دارد ، - ج سِيَاسِيُّون : سياستمدار ، مرد سياسى . السِّيَاط - [ سوط ] : شاخهها يا ساقههاى كرفس كه مانند تازيانه مىباشد . السَّيَّاف - ج سَيَّافَة [ سيف ] : شمشيردار ، شمشيرزن ، جنگجو ؛ « سَيَّافُ الأَمِير » : آنكه گردن بزهكاران را بزند ، جلاد ؛ « رجُلٌ